.jpg)



نمی دونم از کدوم غم به خدام شکایت کنم!
غم دوری و تنهایی چنان فشاری به روح و جسمم میارن که حتی دیگه نمی تونم بدونم دارم به خاطر چه مشکلاتی عذاب می کشم!؟
همش فکرم شده ارزوی تکرار اون لحظات و بعدش مرگ!
نمی دونم چرا کار دنیا اینطوری که کسایی که از زندگی لذت می برن خیلی زود می میرن ولی کسی مثل من که با هر نفسش ارزوی مرگ می کنه باید بمونه و دردای زندگی رو بیشتر بکشه..خدایا....بزار برم و راحتم کن!
ببخشید مدتیه پستام عکس ندارن و دیر به دیر آپ می کنم!
خیلی سخته....ولی هر لحظه اش قشنگه!
می گن ادمای ظعیف خودکشی می کنن.......ولی تو که قوی هستی اگه تونستی وقتی یه خوار میره تو دستت دستت رو عقب نکشی تو قوی هستی!
خودکشی در اوج بد بودنش و در اوج اینکه نشونه ظعیف بودنه ولی خیلی قدرت می خواد خیلی باید قوی باشی که بخوای درگای دست خودت رو ببری!
خیلی قدرت می خواد کاری کنی که بدونی تا چند دقیقه بعد اینجا یعنی تو این دنیای بی همه چیز نیستی!
یه بار دیگه خواستم برم ولی نشد!
برام دعاع کنید هر چی زود تر رفتنی بشم!
ممنونم دوستان
تولد ۴ سالگیش

مبارکه!
۴ساله همدمم شده html
۴ساله همدمم شده net
۴ساله همدمم شده blogfa
مدتیه بد ترین روزای زندگیم رو دارم تجربه و احساس می کنم
خیلی بد گذشت
اینفدر که دیگه نمی شه شرحش بدم
یه تیکه کوچیکش اینه که واقعا تنهایی رو حس کردم ، تا حالا اینقدر این رو حس نکرده بودم!
خیلی سخته.خدا نسیبه هیچ کس نکنه!
به هر طرف نگاه می کنم اشکام سرازیر می شه ، همش دعاع می کنم فردایی برام نباشه!
از شب که می رم بخوابم تا نزدیکای صبح گریه می کنم ، وقتی هم که خوابم می بره همش از خواب می پرم...خواب های خیلی بدی می بینم
چند باری هم خواب رویایی دیدم ولی بعدش وقتی بیدار میشم و می فهمم خواب بوده....حقیقت نداشته خیلی بیشتر از قبل ناراحت میشم!
همش حرفم به خدا اینه که:دنیا رو به این بزرگی خلق کردی! این همه آدم داره! عشق هم تو وجودمون گذاشتی!..اما چرا من باید تنها باشم؟چرا؟ چارا همش باید زجر بکشم؟!
الله اعلم......... یعنی خدا می دونه...
الانم بیشتر از این نمی تونم وایسم نت...هم مادر بوردم سوخته..هم تلفن قطع حوصلم هم ساپرتم نمی کنه بیام نت! الانمم بعد مدتها اومدم کافی نت!
خلاصه ازتون می خوام برام دعاع کنید!
شاید این آخرین باره که میام نت!
اگه نیومدم بدونید بار سفر بستم و رفتم!
بفهمید دیوونه پرنده شد!
خداحافظ دوستان!
و شاید هم هداحافظ زندگی!
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی یاران نمی دانند که من دنیایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم ولی....
اندر سکوتی تلخ می میرم...


