دلت از چیزی میگیره که به هر دلیلی نمیتونی بیانش کنی...
نه اینکه نمیخوای...نمیشه!
الان از اون وقتاست!
دلم بد جور گرفته و من میخوام یه داستانیو بگم که شاید واسه خیلی از شما حس آشناییو یادآور باشه.
یکی بود...اون یکی هم اومد.
نمیدونم چرا ولی با اومدنش همه چی عوض شد.
خنده هات عوض میشه...گریه هات عوض میشه...بغض لعنتی هر لحظه برات تکرار میشه...
وقتی کنارته از ترس از دست دادنش آتیش میگیری
و
وقتی کنارت نیست
هوف....(به نفس عمیــــــــق)
دنیا سیاهه!
خلاصه همه دنیات میشه
دوسش داری و میگه که دوست داره،اما نمیتونی باورش کنی
الان یه مدت گذشته
به دوست داشتنش عادت کردی!
این روزا تازه داری باورش میکنی
دیگه کاملا بهش اعتماد داری
دقیقا از همین لحظه همه چی عوض میشه
خیلی حس بدی داره لعنتی
طولی نمیکشه که کسی که دنیات بود دیگه نیستش
اصلا نمیتونی باور کنی
کسی که اینهمه دوسش داشتم،این بود؟
شده مثل سیگار...، میدونی ضرر داره، ولی بازم میکشی!
میدونی دروغه...میدونی بی معرفته...میدونی داره میپیچونت اما بازم دوسش داری!
یاد خاطراتت میافتی
اون شبا...اون صحبتا...اون نگاه ها...
خنده های زیر بارون...
باورت میشه؟
این یه کابوسه که واردش شدی یا یه رویا که بود که تموم شد؟
یعنی اینقدر بی معرفت بود؟
آه خدای من...
الان از همه ی دنیا بریدی
یه موزیک گذاشتی(احتمالا مجید خراطها) و سرتو گذاشتی رو میزتو گونه هات خیسه...
یکی میپرسیه فلانی چی شده؟
دلت میخواد با یکی حرف بزنیو واسش درد دل کنی،اما
یادت می افته اون تعریفاییو که از خوبیاش واسه بقیه کردی
سرتو پایین میندازی و بهش میگی "هیچی...حساسیت دارم،چشمام میسوزه!"
اما حقیقت اینه که کونت داره میسوزه!
شب میشه....
بی اختیار شماره شو میگیری
---------09
میخوای دکمه ی "تماس"رو بزنی که باز یادت میوفته
یادت میوفته چطوری باهات حرف زده...
یادت میوفته چه راحت ازت عبور کرده!
بی خیال میشی
گوشیتو میندازی اونور و صدای موزیکو بیشتر میکنی!
اشکات خسته ت کرده! گریه نمیکنی ها...اما اشکات میریزن!
رفتی تو رویا هاتو به گذشته فکر میکنی...تو اوج گریه چند لحظه میخندی...
حالا آلبوم مجید خراطها تموم شده
موسیقی ای رو میشنوی که دردتو صدچندان میکنه...
یاد خاطرات لعنتیت می افتی با این موزیکا...
یادت می افته همراه این آهنگ میخوند...
اینبار صدای گریه هات بلند میشه!
خـــــــــــــــدایا....
.....
الان صبح شده
از خواب بیدار میشی
گوشیتو نگاه میکنی
نه میس کالش هست نه مسیجش
دوباره یادت می افته نبودنشو!
برمیگردی به تخت خوابت...اصلا حس شروع یه روز جدید نیس!
اما اجبار این چیزا حالیش نمیشه.
....
حالا یه مدت گذشته
***
همش غم،غم،غم...
***
یه اتفاق جدید
یه نفر وارد زندگیت میشه
اولش اونو "پس میزنی"
اما
یه جورایی حس میکنی این با بقیه فرق داره!
این حرفاتو میفهمه
این حسی شبیه به حس تو داره
حالا بی اختیار یه نفر وارد زندگیت میشه
و
باید داستان گذشته یک بار دیگه تکرار بشه...
و باز هم
تکرار و تکرار و تکرار!
برچسبها: داستان عاشقانه, متن عاشقانه, تنهایی, دلیل تنهایی, رابطه
از ته دل،صادقانه
در نهایت جاودانه
در غروبی حزن آلود
بر زمانی بی نهایت
با نگاهی ترس آلود
از نبودت میگریزم
از غم عشق مینویسم
مینویسم از نگاهت
از نبود از فرافت
از نبود ،بود تو نابود شدم من!
نگاهت کرد من را یک عمر حیران
صدایت کرد مرا یک عمر پریشان
نبودت کرد مرا یک کاخ ویران
کاش میشد غنچه ی زلال دوستی،
ریشه هایش را زند بر سنگ قلبت!
ریشه هایم را جوابش تیشه نیست
عشق من از آن نگاه هرزه نیست!
عشق من لایق این فاصله نیست!
نیست آن که بودش باید است
مشکل دل هم از آن نیست بودن است!
لنگان لنگان،پاهایم به سختی وزنم را تحمل میکند...
سردم شده،تنم میلرزد!
باران نیست،ولی خیسم...خیس از اشک!
همه جا تاریک شده...،دیگر ستاره ها هم در آسمان نیستند!
خیالاتی شده ام...
تصور میکنم میخواهم از زیر رنگین کمان عشق عبور کنم،در تاریکی مطلق!
جاده پر از خاطره
اما
هیچ ردی از تو نیست!
به پشت سرم که نگاه میکنم،ترسم صدچندان میشود...
پشت سرم فقط"خیال با تو بودن"شده
انصاف نیست "حالا" "در این مسیر" "بی تو"!
نفسم راهش را گم کرده
سرم را برمیگردانم،به سمت مقصد!
مقصد همان تاریکیست!
مقصد مرا فرا خوانده
به اجبار میهمانش شده ام
این جاده ،نه "دور برگردان دارد" نه "خروج اضطراری"
کاش حداقل یک "پرتگاه داشت"
و یک تابلوی "خطر سقوط"
میخواهم میانبر بزنم، به مقصد "مرگ"!
وقتی تو نباشی،همه مرده اند!
هرچه چشمهایم را می بندم،صبح نمیشود!
امشب هر چی "دیازپام" "قورت"بدهم،صبح نمیشود!
هر چه سیگار زنده است،آتش بزنم ، صبح نمیشود!
شب انتظار هرگز "صبح" "نمیشود"
امشب"انتظار" منتظر بود،چون تو میدانی،"بی" "تو" "صبح" "نمیشود"
اما هنوز،فرصت باقیست!
من هنوز" منتظرم"
همین نزدیکی ها "ایستاده ام"
در حوالی "گریه"
اینجا "هوا" "بغض الود" است!
میترسم "نفسم" بند بیاید...
اینجا
"احساس" چکه میکند!
اینجا"جای" "تو" خالیست"
امشب "صبح" نمیشد!
امشب"بی ستاره" ........
کمی فاصله بگیر....
آسمان گیج میرود!
"مطمئنم" آسمان "بی ستاره" ،....آلوده است
و
شاید
"سمی"
بروید،دورتر بایستید!
امشب، تا "صبح"،صـــــبح ،نمیشود!
امشب "سیاهی"شب را "نفس"کشیدم!
امشب
فهمیدم
بدون"خورشید" شب نمیشود،
شب"بی ستاره"شب نمیشود!
و
شب
"بی ستاره"
شب میشود
تاریک و سمی!
بغض لعنتی،
لابلای ناگفته ها...
نه میشود گفت...
نه،
تحمل کرد!
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند نزدیک و نزدیک تر کندتا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟
تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟
خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم !
یک عاشق دیوانه سر به هوا .....!
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم.... و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟
آری
آری... تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم!
تا کی؟
تا کی عاشقانه هایم را روی یک دیوار مجازی بنویسم تا همه بخوانند جز "تو" که باید!
تا کی بغض های برنده را در گلویم پناه دهم تا مبادا کسی صدای شکستنم را بشنود!؟
تا کی از نبودن کسی بنویسم که هیچ گاه امیدی به بودنش نیست؟!
تا کی از حسرت وجود کسی بگویم که هیچ گاه نبوده؟
تا کی به "پسند" کردن ها دل خوش کنم ، منی که میدانم هیچ گاه مورد "پسند" "تو" نبوده ام؟!
تا کی دل به رویاهای شبانه دل ببندم.... وقتی میدانم "یک رویا" فقط "یک رویا" میماند!
شانس داشته باشی " شاید " " شبی دیگر" "باز هم" "رویا" "تکرار" "شود"
حرفهایم را بشنو...
بد نیست بدانی!
گوهر چشمانت را بگشا و ببین مرا!
بد نیست ببینی!
من....دوستت دارم!
من...حریفت نیستم
"من" ، "من" نیستم!
"من" " تو " هستم...
خوب من...
دوستت دارم!
و
"دوست دارم" "دوست داشتنت" را!
"دوست دارم" تکرار "دوستت دارم" هایم را!
دم از حکم دل میزنی!
پس به زبان"قمار"برایت میگویم!
قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!
جریمه اش " یک عمر" " حســــرت" شد!
باخت ِ زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبندم!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!
"دل" را باید " بُــر" زد جایش "سنگ" ریخت " که با "خشت" "تکبــُری" نکنند!
بعضی وقتها هر چه باشی...هر چه بخندی و خوش باشی....نمیشود فراموش کنی در "آن یک لحظه " " نبودن" " چه گذشت"
و
گاهی اوقات
نمیتوانی
فراموش کنی
یک "نگاه سرد" چگونه وجودت را به آتش کشید!
حتی
اگر
حالا
نور چشمانش " تنت"
را
"بهاری"
کند!
آن روزها که خیال میکردم بهترینی!
آن روزها که رویایم داشتنت بود،نه فراموش کردنت!
گوشه غرب تنم سرد شده!
دروازه ی دنیا، به تنم تنگ شده!
شاید امشب سفر آغاز کنم!
سفری بر ره حق ،باز کنم!
شاید امشب نفسم سوی نهایت برسد.
شاید امشب زِ دلت، روی مزارم بکشند!
شاید امشب شود و نور فرا روز شود!
شاید که شود روز ،ولی روز همان بود که رفت!
شاید که شود شب، ولی شب همین بود که بود!
شاید به شبی سنگ تو یادم بکند...
گوشه ی سنگ دلت،یاد خرابم بکند!
شاید آن لحظه مرا یاد کنی!
شاید از مجمل من راز گران باز کنی!
شاید از قصه ی من ، غصه ی خویش ساز کنی!
شاید از مرگ تنم،ستاره آواز کنی!
شاید از نبودنم دلهره ها پاک شود!
شاید از خموشی ام ،چشم ترت شاد شود!
شاید به سحر ،سِحر تو نابود شود...
شاید به سحر غمت فراموش شود!
شاید به سحر یار دگر یار کنی...
شاید از خجر چشم،مست دگر پیر کنی!
شاید این جمله فراموش کنی:قطره ی تر به نگاه غم آن عشق سوار،به خاکستر کشاند هر که بادا ، باد، باد!
سلمان
برچسبها: شعر عاشقانه, مطلب عاشقانه, عشق, تنهایی, متن ادبی, دلنوشته
آتشش همه ی وجودت را میسوزاند...
در عجبم!
خاکستر، میسوزاند ،
پر حرارت سوز میدهد،
بیش از آتش!
دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و
لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...
دلم میخواهد....
میخواهم برای همیشه چشمانم را ببندم...
میخواهم تپش قلبم سکوت اختیار کند....
میخواهم عمری نباشد که بی تو مصرف شود...
با رفتنت ،
با نبودنت.....،
تاریخ انقضای من گذشت!
برایم فاتحه بگو...
اگر بر یخ مینوشتم،دریایی چون لعل داشتم!
اگر بر سیم مینوشتم،سکه های طلا داشتم!
اگر بر آتش میگفتم ،حال ....گلستانی سبز داشتم!
من با تو گفتم...
از عشق تو گفتم...
از خواستنت گفتم!
تمنا کردم،بودنت را...!
اما
امروز نه تو را دارم نه آرزوی داشتنت را!
امروز،تنها ، اینجا،سردیه هوا را مزمزه میکنم و با دود سیگارم زمزمه میکنم...
امروز باورم شد کذب نویسم!
آخر نوشته ام:"آرزوی داشتنت را ندارم"
